دلم از همه چی گرفته و پره
میترسیدم،تا چند وقت پیش میترسیدم که اینا بفهمن
ولی الان دیگه ترسی ندارم چون واقعاً دوسش دارم و می خوام
دوسم داشته باشه
برای سفر به قلبت
محکوم به دو خط موازی باشم!
شرمنده ام چون این روز ها مجبورم میکنی
میترسم با قطار از ریل جدا شم!!! برای سفر به قلبت
مجبورم میکنی دنبال بلیت اتوبوس باشم!
برای سفر به قلبت، شرمنده ام چون این روز ها
در عشق بلند پروازانه باشم! می ترسم قربانی بی احتیاطی
شرمنده ام چون این روز ها راننده ها شم!!!
میترسم سوار هواپیما شم!!!
مجبورم میکنی...
مجبورم نکن!
بگذار این روز ها
بی خیال مسافرت ها شم!!!
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم،
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم،
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم،
وقتی او تمام کرد من شروع کردم،
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن است.
دکتر علی شریعتی
دیر هنگام است
حداقل برای ستایش بخشندگی هایت
که لحظه های بسیاری را به من بخشیده ای
و من همه آنها را در بازی تلخ باور های نا توانی ونتوانستن ها از دست داده ام
تو را با همه وصف نا شدنت به یاد آورده ام
به راستی که چرا تا کنون این گونه از تو دور مانده ام؟
قصه خاموش می کند،
نوازش مست میکند،
رویا غرق میکند،
دامان خواب میکند،
دوست داشتن رام میکند،
عشق مست میکند،
ایمان مطمئن می کند،
شعر نرم میکند،
خاطره گرم میکند،
خیال نشئه می آورد،
یاد در بند میکشد،
امید پیوند میدهد،
آرزو خلسه می زاید...
دکتر علی شریعتی
یعنی این قدر بی ارزش بودم که مرا حتی لایق دو ستی ندانستی؟ مگر من با تو چه کرده ام؟ فقط می خواستی اشک هایم را نظاره گر باشی؟ با آمدنت دنیا به رویم لبخند میزد حالا که پژمرده ترین آدم روی زمینم.گناه من فقط دوست داشتن تو بود و بس.و تو مرا محکوم به دلتنگی و انتظار کردی.حقم نبود تو بی انصاف ترین موجود روی زمینی.دستانم را نگاه کن،خالیه خالی است.چشمانم را ببین از اندوه مملو است و نمناک.قلبم را نظاره گر باش که شکسته است به خاطر تو. روزیکه آمدی درون سینه بی قراری میکرد.شاد بود و غرق در اشتیاق اما حالا حتی حوصله ی تپیدن هم ندارد
تو رفتی اما من هرگز نمی بخشمت...!